تبليغاتX
غارنشین

غارنشین

در آزمایشگاه رو بسته بودیم و همینطور که تند و تند غیبت استادا و همکلاسیامون رو میکردیم واسه خودمون دستبند زینتی هم میبافتیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 22:20  توسط شادی  | 

دیشب دلم گرفته بود یه نیگا به ادد کانتکتم کردم دیدم تعداد کسانی که "شما" خطابشون میکنم خیلی بیشتر از "تو" ها شده.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط شادی  | 

به خودم افتخار میکنم به خاطر احترام گذاشتن به اعتقاد زنی که چند وقت یه بار میره غسالخونه بهشت زهرا و غسل میت تماشا میکنه.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:23  توسط شادی 

یکی از دوستام یه پُست خیلی قشنگش رو به من هدیه کرده، اونوخ من عین این عقده ای ها هی میرم وبلاگش چک میکنم ببینم پُست سرجاشه یا نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:12  توسط شادی  | 

این بیماریِ روانی که باعث میشه یه نفر به فکر این بیفته که دوربین مخفی بسازه و مردم رو اذیت کنه هیچ اسمی نداره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 22:3  توسط شادی  | 

اگر شکست خوردم یه عمر وقت داری سرکوفت بزنی که از اول، آخرِ راهو میدونستی؛ این راهه منه، اگه رفیقمی دلگرمیم باش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:57  توسط شادی 

از این منشی های بزک دوزک کرده که با وجود عاری بودن مطب از هر گونه بیمار اصرار دارن که دکتر بدون وقت قبلی بیمار نمی بینن حالم بهم میخوره.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:28  توسط شادی 

میگن هیچی به اندازه یک عدد دکتر خوشگل که موقع صدا کردنت یه مهندس بچسبونه به اسم کوچیکت نمیتونه شفابخش باشه.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:15  توسط شادی 

وقتی حالم خیلی بده بابام میاد بالا سرمو هی بهم میگه تو میتونی! بلند شو!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:11  توسط شادی 

39 هم به اندازه 40 مقدسه. یه پله ی سفته که برسی به اوج. اوج میتونه بلوغ معنوی باشه و یا یک تب.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:17  توسط شادی 

یعنی همین الان که به خاطر تورم حنجره اجازه حرف زدن هم ندارم یه کرمی به جونم افتاده واسه آهنگای بترکون که باس باهاش نعره بکشی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:10  توسط شادی  | 

دلم میخواد خلیج فارس و سه جزیره رو بذارم توی یه گاو صندوق و رمزش هم فقط مال خودم باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:31  توسط شادی  | 

یه خبر جالب اینه که امروز فهمیدم به بهار حساسیت ندارم و حنجره م به دلیل نامعلومی دچار مشکل شده و تا چند روز حق ندارم حرف بزنم!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 20:25  توسط شادی  | 

خدا ریموت من رو گرفته دستش هی با دکمه هاش بازی میکنه، الانم زده صدامو mute کرده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:46  توسط شادی  | 

خداوندا به بعضی بندگان مومن و محجبه ت بیاموز چادر سر کردن اگر آنها را به بهشت و ما را به جهنم میفرستد، با غلاف کردن چشم غره هایشان زحمت بکشن و این دنیا را نیز برایمان جهنم نکنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:31  توسط شادی 

یه سری آدمها هستن که به هر دلیلی با دوستی های افراطی و بعدش قطع ارتباط هاشون سعی میکنن نقش "یویو" رو توی زندگیت بازی کنن.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:14  توسط شادی  | 

خانوم فروشنده داشت توی مترو سرمه های عربی میفروخت، هی اصرار داشت بیاین اینم سوغات سوریه، حالا که رفتین سوریه منم دعا کنین!!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:57  توسط شادی  | 

حس تاجری را دارم که از اعلام ورشکستگی خود وحشت دارد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:56  توسط شادی 

یه وختایی تنها ثمره ی نصیحت کردن، سوزوندن دل طرفه.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:36  توسط شادی 

راننده تاکسیه داشت کرایه ش رو گرون تر میگرفت، خواستم بش بگم کرایه رو تریپ همکاری حساب کن!

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:31  توسط شادی  | 

دوستان عزیزم، این افسر امروزی یه خبطی کرده و منو امتحان رانندگی قبول کرده، شما عاقل باش وقتی منو توی خیابون میبینی با سرعت فرار کن.
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:28  توسط شادی  | 

رفیق اونه که بتونی باهاش پای چت شازده کوچولو گوش بدی و بدونی اون هم داره لذت میبره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:7  توسط شادی  | 

"زیر خاکی" و "پنجاه سال موسیقی ایران" رو ریختم توی گوشیم. دیگه به هیشکی اجازه نمیدم سلکشن های مزخرفشو بهم تحمیل کنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 19:28  توسط شادی  | 

مرده شور خودت و اون هنرپیشه ای رو ببرن که قیافه ش شبیه توئه و بی اختیار سر ساعت سریالش خودمو میرسونم به تلویزیون.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 23:20  توسط شادی 

نمیدونم چجوری به دوستام بفهمونم وقتی واسه مهاجرت اقدام میکنن هر روز منو در جریان مراحل کارشون نذارن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:29  توسط شادی 

خانم عزیز اگه قرار بود مثل شما دست هر نرِخری رو بگیرمو بیام سینما مجبور نبودم تنهایی وقت بگذرونم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:24  توسط شادی 

چند تا از دوستام فک میکنن چرت و پرت گفتن به صورت بداهه نشانه ی استعداد در گویندگیه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:1  توسط شادی  | 

اینایی که خیلی چاقن نباید دنبال نیمه گمشده بگردن، باید به نسبت وزنشون کسر مورد نظر رو حساب کنن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:8  توسط شادی  | 

خب اون لحظه که پای تلفن از یارو میپرسیدم "پسرای گلتون چطورن؟" یادم نبود که پسراش از من چند سال بزرگترن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:3  توسط شادی  | 

مامانم خواب دیده بالاخره گواهینامه گرفتم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:50  توسط شادی  |